دختری داد میزند مادر...

چند تایی زدند با پا در
تا که افتاد روی زهرا، در
گیرم از دست سنگ ها نشکست !!
چه کند بار شیشه اش با، در
همه کج رفته اند… حتی میخ
همه لج کرده اند… حتی در
کم نیاورده است، اما شال…
کم نیاورده است، اما در…
سرش از ازدحام ناچاراً…
یا به دیوار می خورد یا در
می کشیدند از توی کوچه
فاطمه را یکی یکی تا در
دختری داد می زند: بابا
دختری داد می زند: مادر

 

افسران - "سلام-بر-حضرت-

یا محول الحول والاحوال

قلب او بشکسته و چشمش سیاهی می رود
ای محول حال زهرا را دگرگون تر نکن...

افسران - اللهم عجل وفاتی سریعا

مرو ای بانو تب دار...

مرو ای بانوی تب دار دلت می آید؟
من و تنهایی و تکرار دلت می آید؟

توفقط سعی نمودی که مسافر باشی
حیدر و این همه اصرار دلت می آید؟

ما مگر قول ندادیم که با هم باشیم
من شوم بعد تو بی یار دلت می آید؟

وقت تنهای من سنگر من بودی تو
حیدرو این همه اشرار دلت می آید؟

چند وقتی است به من یه طرفی می نگری
میکنی پوشش اسرار دلت می آید؟

زود باید همه ی قائله را جمع کنم
من بمانم در و دیوار دلت می آید؟

بعد تو سهم من این است از این مردم شهر
خنده بر حیدر کرار دلت می آید؟

هر کجا میخ ببینم من همان جا مردم
من بمانم در و مسمار دلت می آید؟

چشم وا کن بنگر دختر خود زینب را
که شده بر تو پرستار دلت می آید؟

زینبم را بخدا دیده تر می آید
بستن زخم به زینب چقدر می آید.

دیده بر سینه ی انسیه حورا یک زخم
بسته با پارچه ای سینه ی زهرا یک زخم

روزها میگذرد حادثه ها می آید
روزگاری که ببندد سر بابا یک زخم

روزگاری که جگر پاره حسن میمیرد
و بسوزاند همان جا حسنش را یک زخم

روزها میگذرد کرب و بلا می آید
آن دمی که بزنند ابروی سقا یک زخم

زخمهایی که ببیند به تمام عمرش
چاره دارند همگی فاطمه الا یک زخم

حرمله تیرسه پر سینه ی فزرندم حسین
می رسد تا به فلک ناله ی دلبندم حسین

*
شاعر:محسن داداشی

افسران - ما بی خیال سیلی زهرا نمی‌شویم

ای کاش مدینه در ودیوار نداشت

ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺷﯿﻌﻪ ﺭﺍ ﺟﻮﺭ ﺩﮔﺮ ﻣﯽ ﺯﺩ ﺭﻗﻢ

ﺩﺭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﮐﻮﭼﻪ ﺍﮔﺮ ﭼﺮﺧﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ...
 

افسران - خیمهٔ مادر سوخت ...